پرژین

خرید بک لینک

خیلی غمگین داشتم در مورد حدود ده میلیون شغلی که بخاطر قطعی اینترنت از دست رفته است برای نیلوفر حرف می زدم.نیلوفر ضمن تایید حرف های من گفت:

- اتفاقا منم خیلی اینترنتی خرید می کردم.یک صفحه بود به اسم "تپل ها" که لباس هاش خیلی خوب بود و من ازشون خرید می کردم.

با وجود اینهمه غمی که قاطی هواست،با شنیدن اسم آن صفحه لبخند زدم.

پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 165 تاريخ: شنبه 30 مهر 1401 ساعت: 12:18

چند بار تکرار کردم که هیچ پولی همراهم نیست.اما،پسر جوان لاغر و نزار،اصلا گوشش بدهکار نبود و سریعتر از آنچه فکر می کردم شیشه جلوی ماشین را تمیز کرد.خواست برود سمت شیشه عقب که مجبور شدم کیف پول خالی از پولم را جلوی پنجره ماشین بگیرم بلکه بیخیال شود که شد.اما،حالش هم بدجور گرفته شد.حال من هم.◇ حالا درست است من پول جندانی ندارم.اما،معمولا کمی پول توی کیف پولم هست.اما،این مدت عابربانک ها پول نداشتند.◇ عذاب وجدان دارم. پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 138 تاريخ: شنبه 30 مهر 1401 ساعت: 12:18

اصلا نمی توانم خودم را توضیح بدهم که چرا اینقدر به دیدن فیلم های ژانر وحشت علاقه دارم.البته که مدتها بود هیج فیلمی در این ژانر ندیده بودم.اما،به هم ریختگی و بی امکاناتی این مدت باعث شد به هر آنچه که می شود چنگ بزنم برای رهایی از این سستی و خمودگی و بی حالی.بعد من چه داشتم برای چنگ زدن؟فقط چند تا دی وی دی از فیلم هایی که نمی دانم کی خریده بودم و ندیده بودم.من.معمولا فیلم ها را ندیده کنار نمی گذارم.اما این فیلم ها در ژانر وحشت بودند و احتمالا متعلق به دورانی که من تصمیم گرفته بودم و تمام سعی ام را کرده بودم که در این ژنر فیلم نبینم.(اما همچنان در آن ژانر فیلم می خریده ام).تا اینجا یعنی من فیلم وحشتناک زیاد دیده ام.اما،وجدانا سطح ترسناکی هیچ کدام به اندازه سطح ترسناکی شرایطی که داریم از سر می گذرانیم،نبود است.◇ دیروز فیلم 7days از کره جنوبی و امروز intruder را دیدم.◇ کدامیک بیشتر من را ترساند؟intruder(مزاحم) پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 140 تاريخ: شنبه 30 مهر 1401 ساعت: 12:18

بشر برای نخستین بار مدار حرکتی یک جرم آسمانی را تغییر داد تا زمین را از تهدید اجرامی که ممکن است در آینده به آن برخورد کند،مصون بدارد.یک راه دیگر محافظت از زمین در برابر این اجرام خطرناک آسمانی منفجر کردن آنها بود.اما،تغییر مسیر آنها راه حل هوشمندانه تری است.زیرا در صورت منفجر کردن آنها ممکن است تکه های متلاشی شده به زمین برخورد کند.◇فکر می کنم- حداقل برای خودم- آن احساس شگفتی و شکوه و عظمتی که هنگام نگاه کردن به آسمان به من دست می داد،تا حدی تعدیل شده است.هیچ راز و رمزی در کار نیست.فقط قوانینی هست که ما نمی دانیم.قوانینی که در صورت داشتن علم و آگاهی به راحتی می توان آن را شکست.یک بار یک مستند می دیدم در مورد زندکی تمساح ها.پژوهشگران اطلاعاتی به دست آورده بودند و برای به دست آوردن اطلاعات بیشتر لازم بود که وارد محوطه زندگی تمساح ها شوند که کاری بود بسیار خطرناک و هیچ راه حلی به ذهن گروه نمی رسید.تا اینکه مشکل را با بچه های یک کلاس پیش دبستان در میان گذاشتند و فسقلی ها مشکل را حل کردند: "مثل تمساح ها لباس بپوشید".◇فکر می کنم برای حل مشکلات از تکرار راه های هزار بار رفته باید دست بکشیم و با این ذهنیت که حتما هر مشکلی راه حلی دارد،به نوعی دیگر فکر کنیم.هم مشکل را متفاوت نگاه کنیم و هم به راه حل های متفاوت فکر کنیم و هم از مغزهای دیگری کمک بگیرم.البته اول باید بپذیریم دیگر کاری از مغزهای ما برنمی آید.چند روز پیش در مورد مار پیتون مقاله ای خواندم.در مقاله شرح داده بود که به علت ساختار کشسانی فک پایینی مار پیتون،این هیولا قادر به بلعیدن تقریبا هر چیزی است و تنها دشمنش کروکدیول است که می تواند آن را هم ببلعد.البته کرکودیل هم حریف مار پیتون می شود و در نبردشان برای پیروزی فقط می ماند پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 151 تاريخ: سه شنبه 26 مهر 1401 ساعت: 19:44

مادرم گفت:

- باید می رفتم بیرون.اما ترسیدم شلوغ بشه نرفتم.

به شوخی گفتم:

- خوب شلوغ بشه.مگه چیه؟دو تا شعار می دادی و در می رفتی.

خیلی جدی جواب داد:

- آخه مثل قدیم نمی تونم بدوم!

پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 153 تاريخ: سه شنبه 26 مهر 1401 ساعت: 19:44

کاملا تصادفی در کتابخانه ام سه کتاب کوری،ایشمن در اورشلیم و پاییز پدرسالار کنار هم قرار گرفته اند.احساس می کنم جامعه ما هیچ شباهتی به آدم های کتاب کوری ندارد.آیشمن هم که به گفته هانا آرنت ابله بود و هیچ جامعه ای بدون ابله نیست به هر حال و البته که نباید قدرت ابلهان را دست کم گرفت.اما،پاییز پدر سالار چیز دیگری است اصلا.انگار دارم در آن کتاب زندگی می کنم.

پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 198 تاريخ: سه شنبه 26 مهر 1401 ساعت: 19:44

مسائلی در زندگی پیش می آید که آنقدر قبیح است که من در مورد آن نمی نویسم.احساس می کنم قلمم کثیف می شود.وگرنه پارسال باید می نوشتم پدر مورچه برای مورچه شرط گذاشته است یا برود و با او زندگی کند و یا اجازه رفتنش به مدرسه را نمی دهد.البته من خیلی ملایم نوشتم.واقعیت این است که ناگهان اسم مورچه از کلاس آنلاین مدرسه شان حذف شد و به مورچه خبر دادند که از کلاس اخراج شده است زیرا پدرش رفته و پرونده او را از مدرسه برده و به مسئولان مدرسه گفته است اسمش را از مدرسه و کلاس حذف کنند.شوک وحشتناکی بر مورچه وارد شد.اما،همچنان گفت پیش پدرش برنمی گردد.ما،باور نمی کردیم این کار شدنی باشد.با دلی خوش و قلبی امیدوار به آموزش و پرورش رفتیم تا مشکل را حل کنیم.می دانستم کارمندان آموزش و پرورش همگی معلم بوده اند و سابقه تدریس دارند و خوب همان معلمانی هستند که دوازده سال مغز ما را پر کردند که معلم پدر و مادر دوم است و به معلم خود احترام بگذارید و او را روی سر خود بگذارید زیرا به شما علم و دانش یاد می دهد.همین اواخر هم که بیانیه داده اند برای دانش آموزانشان می میرند.خوب ما یعنی من و مامان با این ذهنیت وارد ساختمان آموزش و پرورش شدیم.شوک هولناکی بر من وارد شد.وقتی فهمیدم این معلمان هیچ تعصب و دلسوزی و نگرانی برای بچه ای که مادرش را که از قضا همکارشان بوده است را از دست داده است و پدرش را که او هم همکارشان است او را از درس خواندن محروم کرده است،ندارند.پس چه شد آنهمه شعارهایی که خودشان توی سر ما ریخته بودند؟چه شد عاشق بچه ها بودنشان؟چه شد چون شمع سوختنشان؟بگذار خیال همگی مان را راحت کنم.همه آن شعارها دروغ بود و معلم ها مانند ربات هایی هستند که انگار بین دو خط موازی به نام قانون حرکت می کنند و حاضر نیستند یک م پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 162 تاريخ: سه شنبه 19 مهر 1401 ساعت: 23:13

خانم متصدی گفت:- آزمایش پرولاکتین شرایط خاصی داره رعایت کردید؟- چه شرایطی؟یک بروشور به من داد در مورد آن شرایط و خوب شرایط سختی بود.گفتم:- نه.این شرایط رو نداریم.- خوب.برگردید و یک روز دیگه بیاید.- حوصله ندارم.- باشه.می نویسم با رضایت خودتون بدون شرایط ازتون آزمایش می گیریم.- بنویسید.نوشت و رفتم که از من آزمایش بدون شرایط گرفته شد و اتفاق عجیب آنجا افتاد.یک بچه زیر یک سال همراه من وارد کابین آزمایش شد و تا وارد شد زد زیر گریه و جیغ زد.بعد این جیغ زدن در طول تمام پروسه آزمایش گرفتن از من ادامه داشت و نتیجه اش این شد که تا همین الان سر من درد می کند و تازه این قسمت خوب ماجرا است.قسمت عجیب و غریبش گفتن "زهر مار" بود به آن بجه توی دلم.قبلا اگر بود می گفتم:- ای جان طفل معصوم ترسیده.خوب رسیدن از "ای جان" به "زهر مار" عجیب نیست؟نظر خودم این است که بله عجیب است.اما،نه به اندازه ای که ترسناک است. پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 149 تاريخ: يکشنبه 17 مهر 1401 ساعت: 13:42

غروب سردی بود و منبالای پل میدان اقبال ایستاده بودم و سربازهایی را می دیدم که با شلنگ آب هایی که قبلا فکر می کردم فقط برای خاموش کردن آتش استفاده دارد، جوان های کم سن و سال را متفرق می کرد؟کی؟یادم نیست.فقط می دانم جوان ها هم سن و سال خودم بودند و بنابراین آن روز من باید هفده و یا هیجده ساله بوده باشم.ظهر روز سوم خرداد ۷۸ بود و من داشتم از کلاس فیزیک برمی گشتم که یهو خودم را داخل جمعیتی دیدم که مردم شعار می دادند و سربازها با باتوم و شوکر مردم را متفرق می کردند.یک باتوم هم به من زدند که خیلی درد داشت و امیدوارم دستشان بشکند.آن روز خیلی شلوغ بود و من با یک عملیات شبه پلیسی پر از هیجان به خانه رسیدم.صبح بود و من نمی دانم چرا در خیابان ششم بهمن سنندج بودم که یهو دیدم همه فرار کردند و داخل یک ساختمان پزشکان پناه گرفتند و من را هم صدا زدند که فرار کنم چرا که مامورها دارند می رسند.سراسیمه وارد ساختمان شدم و چند طبقه بالا رفتم و مردم را دیدم که می خواستند مردی را فراری دهند که صورتش را با روسری پوشانده بود.بعد از ماجرای سوم اسفند سال ۸۷ جو بسیار امنیتی شده بود و هرکسی که توی خیابان دیده شده بود را می گرفتند و چون من توی خیابان بودم،احساس می کردم هر لحظه می رسند و من را می گیرند.یادم است ساعت سه و نیم نصفه شبی زنگ در به صدا در آمد و همراهش قلب من انگار از جا درآمد.مامورها نبودند.اما،وحشتناک ترسیدم.◇ برای فردا نگرانم. پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 146 تاريخ: يکشنبه 17 مهر 1401 ساعت: 13:42

من رفته بودم میوه بخرم و فکر نکنم کسی باور کند در این شهر خیابانی وجود دارد با بهترین و تازه ترین میوه های روز و قیمت مناسب و میوه فروشانی که به شاه می گویند یارو.خوب من زیاد از این آقایان خرید می کنم و خیلی برای قابل قبول نبود که کسی که روی یک چرخ میوه می فروشد اینقدر وضعش خوب باشد که خرید کردن و نکردن مشتری برایش مهم نباشد و به محض شنیدن کوچکترین حرفی از مشتری،میوه ها را از مشتری پس بگیرند و بگویند برو به سلامت.به هر حال کسی نمی داند واقعیت چیست.اما، امروز اتفاق دیگری افتاد که من را گیج تر کرد.یکی از دوستان میوه فروشی که من داشتم از او میوه می خریدم،آمد و با خوشحالی و ذوق به اطلاع دوستش رساند که یک فیلتر شکن خریده است به قیمت صد و پنجاه هزار تومان برای گوشی آیفونش و این یکی دوستش با نگاه کردن به گوشی دوستش و دیدن وی پی ان صد و پنحاه هزار تومانی اش و گرفتن اطمینان از دوستش که درست کار می کند بلافاصله تصمیم گرفت که او هم یکی بخرد.در تمام طول این مکالمه و مکالمه بعدیشان که محورش اتحادیه اروپا بود و تصمیمی که فرار است بگیرد، آن کسی که مهم نبود من بودم و خوب شد که دیده نمی شدم.چون قطعا تعجب من را از دیدن گوشی های آیفون و فیلترشکن های صد و پنحاه هزار تومانی شان و محور گفتگوهایشان می دیدند و ممکن بود به من میوه نفروشند.◇ دلم می خواست اسم فیلتر شکن را بپرسم.اما،یادم آمد که گوشی من آیفون نیست. پرژین...

ما را در سایت پرژین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 149 تاريخ: پنجشنبه 14 مهر 1401 ساعت: 22:58

صفحه بندی